ويلفرد مادلونگ ( مترجم : نمايى / قاسمى / مهدوى / ضابط )
114
جانشينى محمد ( ص ) ( فارسي )
رعايت مىشد . ابو بكر مجبور شد كسانى را كه از پرداخت زكات به او خوددارى مىكردند مرتدّ اعلام كند تا بتواند با آنها بجنگد . عمر مجبور شد براى خلاص شدن از شر دشمن سياسى خود ، سعد بن عباده ، رو به درگاه خدا آورد و دست به دامن جنّيان شود . عثمان ، كه طبعا از خونريزى بيزار بود ، راحتتر آن ديد كه بر اساس احكام و دستورات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله رفتار كند . عثمان كه از اعضاى اشرافيت قريش ، فرزند بازرگان مكى ، عفّان ، و نوه عمّهء محمّد صلّى اللّه عليه و آله ، امّ حكيم دختر عبد المطلب « 1 » بود ، جايگاه ويژهاى در ميان نخستين اصحاب پيامبر احراز كرده بود . محمد صلّى اللّه عليه و آله گرويدن او به اسلام و دفاع صادقانهاش از اسلام را ، در زمانى كه اكثر بنى عبد شمس بشدّت براى ريشهكن كردن دين جديد مىكوشيدند ، بسيار ارج مىنهاد و با او رفتارى آميخته با ادب و متفاوت با ديگر صحابه داشت . روايت شده كه پيامبر به محض ورود عثمان به اتاق پاهاى برهنهاش را پوشاند ، حال آنكه در حضور ابو بكر و عمر چنين نكرده بود . « 2 » زمانى كه عثمان به اسلام گرويد ، پيامبر دختر خود رقيّه را به ازدواج او درآورده و وى همراه شوهرش به حبشه مهاجرت كرد . پس از مرگ او در مدينه بعد از جنگ بدر ، پيامبر دختر ديگر خود ام كلثوم را به عقد عثمان درآورد . اين امر عثمان را از نظر شئون اجتماعى ( كفاءة ) بروشنى برتر از ابو بكر و عمر قرار داد كه دخترانشان را محمد صلّى اللّه عليه و آله به ازدواج خود درآورده بود ، امّا هيچ يك از دختران خود را به آنان نداده بود . درخواست عمر در دوران خلافتش براى ازدواج با ام كلثوم نوه محمد صلّى اللّه عليه و آله و دختر على عليه السّلام در حقيقت بيان اين مطلب بود كه او از نظر اجتماعى به جايگاهى رسيده است كه در زمان حيات پيامبر فاقد آن بود . « 3 »
--> 1024 - 1027 ؛ طبرى ، ج 2 ، ص 869 - 872 ) . ( 1 ) ام حكيم بيضاء خواهر همزاد عبد اللّه ، پدر محمد صلّى اللّه عليه و آله ، و مادر مادر عثمان ، اروى دختر كريز ، بود ( بلاذرى ، انساب ، ج 5 ، ص 1 ) . ( 2 ) تاريخ اسلام ، ج 8 ، ص 296 ، ابن عساكر ، تاريخ مدينة دمشق : عثمان بن عفان ، به كوشش سكينة شهابى ( دمشق ، 1984 ) ، ص 76 - 88 ؛ نيز رك : آبوت ، عائشه همسر محمد صلّى اللّه عليه و آله 103 - 104 . ( 3 ) عمر پيش از آن ام كلثوم دختر ابو بكر را به زنى خواسته بود كه صغير بود . دربارهء وى كس پيش عايشه فرستاد كه گفت : « كار به اختيار تو است » گفت : « مرا با او كارى نيست » . گفت : « امير مؤمنان را نمىخواهى ؟ » گفت : « نه ، معاشش ساده است و با زنان سختگير است » . عايشه كس از پى عمرو عاص فرستاد و قصه را با وى گفت . گفت : « درست مىكنم » . سپس نزد عمر رفت و گفت ام كلثوم در سايهء ام المؤمنين با ملايمت و مدارا